من وسرنوشت.....
دلتنگی های من....
آه که چه درد آلود است این غروب وچه آزار دهنده است این سکوت،خودم را چون پرنده ای می بینم که همچون این مرغان در دریای غم آلوده و پر تلاطم زندگی به سوی سرنوشتی گنگ و مبهم می روم ،به سویی می روم که نمی دانم برای چه می روم وچه در انتظارم است اما همین را می دانم که باید رفت و گذشت و پشت سر گذاشت،این را می دانم که تا خواستی لذتی را حس کنی و معنای آن را بفهمی موجی ویرانگر از همین دریای پر تلاطم آن را از تو خواهد گرفت و تو را تنها و غم زده به روی ماسه زارها می اندازد و تویی وجاده ای بی انتها و کوله باری از غم و تنها خاطره ای خوش که غبارهای غم به تدریج این غنیمت را هم از تو خواهند گرفت. ومن سالهاست که در این جاده بی انتها در حرکتم با کوله باری که هرآن سنگین تر و سنگین تر می شودوبا بغضی آزار دهنده که هر آن گلویم را با شدت بیشتری می فشرد. آه خدای من! این چه سرنوشتی است،آیا تا ابد باید اینگونه زندگی کنم،تنها و سرگردان همچون نقطه ای در فضا و آیا تا ابد باید براین باور باشم که تنها ندیمم را غم آفریده ای؟ نمی دانم ،نمی دانم از هر کجا که شروع می کنم در نهایت به بن بست می رسم وخودم را پشت دری بسته می بینم که هرچه تلاش می کنم که در را بگشایم و از پشت در با خبر شوم برای ابهامات ذهنم جوابی را بیابم بی نتیجه است وباید همانجا ماند و با خستگی راه آمده و یک دنیا سوال بی جواب و کوله بار غم و بغض درد آلود سوخت و ساخت وبقیه عمر را در همان باور پوچی و سر گردانی سر کرد تا اینکه شاید مرگ گشایشی حاصل کند..............
نظرات شما عزیزان:
ادرس وبلاگ
xn--mahde-zdho6d64dca89a.LoxBlog.Com
Power By:
LoxBlog.Com |